تبلیغات
روزنه ای برای امید

روزنه ای برای امید
مطمئن باش همیشه یه روزنه امید هست
قالب وبلاگ
تقریبا کمتر از یـــــــــــــــــــــــک ماه پیش !!   رسول منو به این چالش دعوت کرد .
از اونجایی که برعکس علاقه ام به کتاب خوندن خیلی فرصتی برای خوندن کتاب های خوب نداشتم و گاهی هم انگیزه ! و انتخاب درست !
 معرفی کردن یک کتاب اونم به درد بخور کار سختیه واسم ...
ولی خوشبختانه دوستایی داشتم و دارم که از معرفی کتاب هاشون کلی استفاده کردم :) 

و اما ... کتابی که دوست دارم معرفی کنم   :)   
سه شنبه ها با موری   نوشته میچ  البوم   برگردان مهدی قراچه داغی 

"میچ آلبوم در زمان دانشجویی استادی بسیار شاد و سرزنده به نام موری دارد . موری محبوب همه داشنجوهاست . سال ها بعد موری بیماری خطرناکی می گیرد به طوری که دکتر می گوید کم کم فلج می شود و در مدت دو سال نیز خواهد مرد . موری غصه دار نمی شود بلکه سعی می کند در این زمان با خوبی زندگی کند . میچ آلبوم تصمیم می گیرد که روزهای سه شنبه نزد استاد خود برود و هر بار در باب موضوعی با یکدیگر سخن گویند ." 

این کتاب و مربی ام فکر کنم آبان ماه سال 91 بهم معرفی کردن و من بالاخره موفق شدم 7 آذر 91 این کتاب و بخونم ...
یادمه تو پست های خیلی قبل ترم که حذف شدن یه تیکه خیلی کوتاه از این کتاب و نوشته بودم :) 
خلاصه اینکه خودم روال کلی داستانو دوست داشتم و خیلی از قسمت های کتاب و نوشته هاش برام جالب و به درد بخور بود :)

اینم یه  قسمت انتخابی کمی طولانی از کتاب به انتخاب خودم :) 

"سال 1978 در کلاس جامعه شناسی غیر متعارفی نشسته ایم.
موری به آن نام فرایند گروهی داده است . هر هفته درباره طرز تبادل های دانشجویان با یکدیگر بحث میکنیم . اینکه چگونه در برابر خشم ، حسادت وتوجه واکنش نشان می دهند. موش های آزمایشگاهی از جنس انسان هستیم اغلب اوقات کسی در جمع حاضران در کلاس به گریه می افتد . من اسمش را درس نازک نارنجی گذاشته ام . موری می گوید باید با ذهن بارزتری به مسئله نگاه کنم.
در این روز موری می گوید برای ما تمرینی دارد. از ما می خواهد پشت به هم باستیم و بعد آن قدر به عقب متمایل شویم که اگر دانشجوی پشت سری ما را نگیرد به زمین بیفتیم .
برای اغلبمان تمرین دشواری است . نمیتوانیم بیش از چند اینچ خود را به عقب متمایل کنیم .
از روی خجالت می خندیم.
سرانجام یکی از دانشجویان دختری لاغر و باریک اندام با موهای سیاه ک پلوور سفید رنگ ماهیگیران را بر تن دارد، دست هایش را روی سینه می گذارد چشمانش را می بندد،بدون ترس و لرز به عقب متمایل می شود.
برای لحظه ای یقین می کنم  که به زمین در می غلتد.اما این اتفاق نمی افتد، دانشجویی که پشت سرش ایستاده او را می گیرد.
آفرین ! آفرین! بعضی ها دست می زنند.
موری سرانجام لبخند می زند.
به دختر می  گوید : میبینی ، چشمانت را بستی . تفاوتش در این بود. گاه آنچه را می بینی باور نمی کنی . مجبوری آنچه را احساس می کنی باور کنی و اگر قرار باشد کاری کنی ک دیگران به تو اعتماد کنند، باید احساس کنی که تو هم می توانی به آنها اعتماد کنی _ حتی وقتی در تاریکی هستی،حتی وقتی داری سقوط می کنی.

ببخشید که یکم زیاد طولانی شد :)) 
امیدوارم شما هم از خوندن این کتاب خوشتون بیاد :) 



دوباره مرسی از رسول بابت دعوت به این چالش که باعث میشه یکی مثل من از تجربه های دوستانش تو کتابخونی استفاده کنه :) 
و پنج نفری ک بنا بر رسم این چالش باید دعوت کنم ! 


فقط شدن سه نفر :(  
آخه بقیه اونایی که میخواستم دعوت کنم یا نبودن وبشون یا از جاهای دیگه دعوت شده بودن :(   :))

همین دیگه :) 
تمام ... 



[ یکشنبه 30 شهریور 1393 ] [ 19:17 ] [ یه آدم ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من خدارا دارم،

كوله بارم بردوش ، سفری می باید ،

سفری تا ته تنهایی محض ،

هركجا لرزیدی از سفر ترسیدی ،

فقط آهسته بگو من خدا را دارم.
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب